ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
354
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
خوشىهاى من ! شب آن روزى كه ديدم براى تو لباس عروسى تهيه مىكنند ، قلبم فروريخت ، ننا عزيز من ! اى ستارهى درخشان شبهاى تار من ! وقتى كه ديدم لباسهاى عروسى تو را مرتب مىكنند ، قلبم فروريخت . اى گلهاى سرخ گلزار عشق من ! شب آن روزى كه ديدم ما را به عقد هم درمىآورند ، قلبم در جاى خود نمىايستاد ! چقدر به من وفادار بودى ! وقتى كه شنيدم تو را به حمام مىبرند ، قلبم از جا كنده شد ، ننا ، عزيز من ! اى گل سرخ خوشبوى كرمان ! وقتى كه صداى ساز و آواز مطربها و ساززنها را شنيدم كه تو را تا دم منزل من همراهى كردند ، قلبم در سينه ايستاد . اى سيب كوچولوى اصفهان من ! شب آن روزى كه ديدم به پيشانى تو سفيداب مىمالند ، ننا ، عزيز من قلبم فروريخت ، اى ميوه خوشمزهى باغ عشق من . وقتى كه ديدم جشن ازدواج ما را برگزار مىكنند ، ديگر همه چيز رو به راه بود ، اى سرو رعناى من . اى ماه درخشان ! در شب پر سعادت ازدواج ما هنگامى كه تو را در كنار خودم يافتم و براى هميشه مال من بودى ، آن وقت قلبم آرام گرفت . ننا عزيز دل من ! جوانترين دختر روستايى نيز كه دختر شيطانى بود آوازى را آغاز كرد كه از فروتنى و دلدادگى يك عاشق شيفته و ناكام حكايت داشت : بابا جان ، مرا از اينجا مران ، حتى حاضرم كه در لانهى سگ بخوابم ، مرا مران . از غم و اندوه چنان خرد و شكستهام كه زود به خواب خواهم رفت ، مرا مران ! در ميان زبالههاى بدبوى مرغدانى تو خواهيم خوابيد ! مرا مران ! روى پالان قاطرها خواهم خوابيد ، در را خواهم بست ، مرغهاى تو را جا خواهم كرد ، دنبال گربهات خواهم رفت ، ولى بابا جان ، مرا از اينجا مران ! وقتى كه بزم شعر و موسيقى و مسابقهى آوازخوانى ميزبانان ما به پايان رسيد ، همه بلند شديم تا بخوابيم ، ولى ما همسايگان جنگلى خود را به حساب نياورده بوديم ، چون آنها نيز به نوبهى خود كنسرت تازهيى شروع كردند : گريهى شغالها ، فرياد جغدها ، زوزهى كفتارها ، صداى گرازها درهم مىآميخت و گوشها را كر مىكرد . اين سروصداى دسته جمعى و گوشخراش در لحظهيى خاموش مىشد كه غرش وحشتانگيز ببر - شاه جنگلهاى كرانهى خزر - از اعماق جنگل طنينانداز مىگشت . آنگاه اسبها و قاطرها وحشتزده تلاش مىكردند بند خود را پاره كرده و فرار كنند . گاهى صداى ببر چنان نزديك به گوش مىرسيد كه ما از هم مىپرسيديم نكند يك دفعه به كلهاش زده باشد و